[ گران تر،آینده هر روز!
در جیب،
امید خالی تر.
پنجاه و هفت می کشند پشت سرم هنوز
بهمن هم ارزان
دود می شود در جنوب شهر
تهران می روم زیارت آزادی
دورش بگردم
حوضِ آرزو ندارد
دل،خوش کند
جیب، پُر!]
(- زودتر بخواب!)
نه!
1) شب مزه کرده زیر زبانم
هر روز زیر بغل ام هندوانه
برای یلداهای سیصد و اندی
2) فلفل، دود می خواهد
بازسازی نمی شود با خواب
3) کبودی در نور ماه نفس تازه می کند.
حرف های مفید من سرد است
که جمله از لرز می شکند.
آرام تر بپرس!
استخوان های شکسته ام تیزند.
(- بگو!)
از چمدان وقتی نمی برد مرا؟
یا سرنوشت؟
به هدف وقتی نمی زند.
(- تکان نده پا!)
[ خنده ]
خانه
شنود،
عاشقانه
مسروقه،
ذهن
مشکوک اختلاس.
اعصابم تحت پیگرد است!
سر، در خزر پیش می کشد به همسایه
پا از خلیجِ هر چه بنامید
قاچاق می رود
تهران ام هنوز و منتظر سکته ای خفیف.
(-امتحان کن!)
احتکار زیر لباس زیر!!!
تو!
اشتیاق ات جلب می کند توجه را
خنده هایت بدن نما...
باید عوض کنی!
دود می کنم بهمن
امید،
در مشتم
(- نشان ام بده!)
بر می گردم
این مشت را برای کسی وا نمی کنم.
باور نمی کنم این صدای دل کندنت
خم کرده باشد صاف موهای کهنه ام
یک دست.
دو دو می کنم
حالا که مین
کف دست برهوت ام کاشتی
در هیچ دستی که دستم نرود
که کف نزنم
که حتی مشت نشوم
حالا آفتاب هم به گرمی این سایه می خندد
به
لکه ی تشنج انسانی
که پلک های تو را بوسید و از بام دیدنت افتاد
لو داده ام خود را
مثل ماهی که لبش را
در هوای منقبض پاییز
یا بینی قرمز یک زمستان عشق.
دست هایم را به تو می بخشم
فصل را بگذار
با من بخندد.
بزن، بزن، بزن که زنگ
زنگ آخر است و من ته کلاس
روی دسته های خط خطی به زن، به زن، به زن
به زن و دست های او
به من و خود تراش خود تراش
و خرده های هر تراش زن که روی خط خطی دست های من
به دست خط تازه ای
ته کلاس ...
زنگ، زنگ آخر است و فعل مثل کودکی حریص
توی کوچه می پرد
و کوچ زن میان دست های تو بدون...
گچ که خرده های آن
به آب و زور دست های خط خطی دختر ته کلاس
به خرده های نان...
که فعل توی کوچه می پرد
و فعل روی خرده های نان
به کوچه خاک خورده ای که بخش بخش می شود
لگد لگد
و زخم خودتراش های من تراش
و انتری فعل های بی حواس
و دختری که شعر را ته کلاس
و زن که زنگ می زند
کنار گوشه های دست های خط خطی
و زنگ،
زنگ آخر...
( آی امان از این فعل ها،
سر کلاس! )
به بوسه ای،
"دوستت دارم" را
انگشت می زنم.
۲
با غنچه ای قرار دارم
درست، راس شکفتن!
۳
نماز واجب واژه های امروز را خواندم
شاید، نفس هایم اجابت شود
و بینی ات
عطرم را دعا کند.
۴
دست کوه را پس می زنم
از این سنگ تر
نباید شد.
دیوارها کج اند در چشم های من
و خورشید
در آستانه ی کلاغ
می میرد
سایه ی تنهایی ام جویده زمین را
با جمعیِ کلاغ ها که خودکشی کردند
و صدا را سپردند
به دست زمستان
برف می بارد از ولایت خورشید
گم شود آن قدر که می رود بالا
گم می شود همه چیز
آن قدر
که می رود بالا
چمن را هر روز اندازه گرفتم
دانه های غریب را خوردم
کلاغ ها
می تابند بی سرپناه
زمستان را،
که رهبر ارکستر قارها
آدمی شد
که تار می زند.
ناودان های اجدادی،
خاموش اند
بر خانه ای که بی خبر رو می کند به باغ
کسی پشت خورشید بکوبد،
پَر می شود زمین
تا صدای سپید کلاغ ها در کنتراستی جدید
بریزد.
به تعلیق
فصل
افتاده
هوا امکان حجم را دارد برای تنهایی
برادران به دندان می کشند
دوده را در برف
و سکوت خانه را سکوت گنجشک می شکند
وقتی حسابِ برفی سیم
از گنجشک های کز کرده
درهم،
جداست
کلاغ را با من
اشتباه نگیرید
جویدن ام گام قار نیست
من روی کوهی سردم به غاری
که فصل را به خنده می گیرد
و هوا بوی دست های گس می زند بیرون
پشت
بی تردید
به جریان آدم هاست
که مغزها را پوست کرده اند این جا
نوک
می زند برف به آداب فهمیدن
ابرها با اطلاع قهر شاهین ها از آسمان
خط می شوند خطی
هیچ مثل همیشه
هست
نیست
بستگی دارد به تو در تصور
از کلاغ
از دندان
ضربی به تشتی
که تنهایی ام را آب کرده ام
برگ می پوشاندش
کوه اگر
فصل برگ ریزی اش برسد.
کجا در قد کشیده ی گام
در تغییر شکل افق
باد می آرد
بوی دست های سوخته که دست داده اند با خورشید
را.
حتی شب ریز جسارت دارد
در پاشیدن شب
بوته ها را
با کلاغ ها و اجتماع دندان ها
اشتباه بگیرد
وقتی تاریخ
از مغزهای جویده نشخوار می شود بالا
غار می ماند
قار می ماند
کلاغ را
اما نمی دانم.
که سرو را در کف سست امتحان باشیم
و برگ های نارنجی از ارتفاع چشم می ریزد
تار می شود ریشه در ذهن دست
درخت های بی خانمان
س
ر
و
را
از ذهن شاخه های کوچه نشین پاک می کنند
قوس می شود سبز
زایمان عنکبوت در جایی!
فصل شاهرگبارهای زرد و نارنجی
و کودتای چشمان من.
این جا پائیز است
صدای جمهوری خود مختار باد
و من،
استوای بارش خورشید را گم کرده ام.
فصل سرخ و سبز، آتش بس داد
و من در سرزمین همسایه جا ماندم
بی هیچ آشنا،
بی هیچ غریبه ای!
گوش گیلاس واره ها
در ابتدای عادت چشم ها به سنگینی،
از شاخه افتادند
و خش آوازی خشک،
بر نورون های حسی ام کوبید.
تمام بغض های خفته در جام آبی ریخت
که باز هم باد
-صدای ساعت کوکی-
آبشاری کرد.
چتر،
تنها دفاع تن وطنم را
درخت را !
تسلیم می شود
تسلیم می شوم،
این نیز بگذرد.
شیراز- باغ ارم- تنهایی شیرین
کمی مروت، هم دنیاهای سترگ !
این جا
آن قدرها که می گویید هم بد نیست.
هرچند، گاهی خیره ی دم برگی ضعیف و لرزان
چارچنگولی آویخته به شاخه ای
نگاه بر نگیریم از درخت
استاده بر جای در سکوت،
حکیمانه.
این جا همیشه در سپاس تحمل بیابان
گلی برای چشمان تان رویاندند
و پس از هر چین ابرو،
چین گونه ای دادند.
دست های رحیمی کرکره ی پلک هایتان را می کشد
دست های مرگ
دایه ی مهربان تر از مادر!
کمی عاشقانه تر به جشن تزویج نور و وانور دعوتیم امروز.
این جا،
آن قدر ها که می گویید هم بد نیست.
خواب،
این سان مرا رانده از یاد.
کرخت از شبانه ریز،
انگشت،
می کوشد به قلم
در حک این که منم.
خواب،
این سان مرا رانده از یاد
با پلک هایی
بی تاب هم خوابی.
در چشم هم – َک گذاردن های ممتد و بی حاصل،
نفرین کرده ام خواب را به بیداری.
شب کلاغ وار،
شلوغ می کنم به کلام
و پف می شوم در تمام خُر- خواب ها
خدایی می کنم
در اجابت !
تا
آن
جا
که خواب آرزو کند ای کاش
امشب،
نزد من نیز آمده بود!
من،
این چنین
خواب را راندم از یاد.
این بار
زان گونه که پیش از این بود،
دیگر بار،
نخواهد بود.
زان گونه که می پرستیدم
با هذیانی گام های لب هایت،
زان گونه دویدن
از مخروبه های آغوش اندود و بی سرستون
سر کوبیدن از ستون به ستون
نه،
دیگرنخواهد بود آن
آنی که بودم از دیوارها رد شد
به گوش های بی زمانی زمان
گوشواره وار
بودم،
افتادم.
سایه های سراب،
می لولند درهم آن سان که پیش از این بود
آن سان که می خواندم.
جنگل هم پیالگی هامان را چیدی،
کوتاه کوتاه
و دست ها درهوا چیزی می جستند
که نه دیگر بار تو بودی
این بار شن زاری را تنانگی ات می کنم
با بوی سبز و کویری چشمی
در خون،
از سینی همیشه خیس
سینی از خون همیشه خیس!
این نه آن،
دیگر است.
به سبک تمام زیر و رو گذرهای متروک دست ها
بازمانده در هوا
به جست جویی کوتاه.
حتی به لب خند آهسته ی تکرار
این،
دیگرنه آن .
نخواهد ماند.